جنسن هوانگ؛ از پسربچه مهاجر و ظرفشوی رستوران تا مردی که مغز هوش مصنوعی جهان را میسازد
جنسن هوانگ، بنیانگذار و مدیرعامل انویدیا، یکی از تأثیرگذارترین چهرههای صنعت فناوری جهان است؛ مردی که امروز تراشههای شرکتش زیرساخت بخش بزرگی از هوش مصنوعی، ابررایانهها و فناوریهای پیشرفته را تأمین میکنند. اما داستان زندگی او از اتاقهای ساده یک مدرسه شبانهروزی در ایالت کنتاکی آمریکا و شیفتهای طولانی ظرفشویی در رستوران «دنیز» آغاز شد. پسربچهای که در کودکی از تایوان به آمریکا مهاجرت کرد، با زبان انگلیسی مشکل داشت و در مدرسه مورد تمسخر قرار میگرفت، چند دهه بعد به یکی از قدرتمندترین مدیران صنعت فناوری تبدیل شد؛ مردی که حتی داستان تأسیس شرکت چند تریلیون دلاریاش هم به یک رستوران معمولی و خوردن صبحانه در نیمهشب گره خورده است.
نگار علی- وقتی امروز از هوش مصنوعی، مدلهای زبانی بزرگ، خودروهای خودران، ابررایانهها و مراکز داده صحبت میکنیم، نام انویدیا خیلی زود به میان میآید. شرکتی که پردازندههای گرافیکی آن به یکی از مهمترین زیرساختهای انقلاب هوش مصنوعی تبدیل شدهاند. در رأس این شرکت، مردی قرار دارد که بهجای کتوشلوارهای رسمی مدیران بزرگ فناوری، تقریباً همیشه با یک کاپشن چرمی مشکی در انظار عمومی ظاهر میشود: جنسن هوانگ.
هوانگ فقط مدیر یک شرکت تولیدکننده تراشه نیست؛ او از معدود مدیرانی است که تصمیمهای تجاری و فنیشان میتواند مسیر صنعت جهانی فناوری را تغییر دهد. با این حال، آنچه داستان او را برای مخاطب عمومی جذاب میکند، صرفاً ثروت، شهرت یا موفقیت تجاری نیست؛ بلکه مسیری است که از کودکی پر از جابهجایی، تجربه مهاجرت، تنهایی، تبعیض و کارهای سخت آغاز شد.
داستان زندگی او مجموعهای از اتفاقات عجیب، گاهی تلخ و گاهی خندهدار است؛ از اشتباه بستگانش در ثبتنام او در یک مدرسه شبانهروزی مخصوص نوجوانان مشکلدار گرفته تا آموزش خواندن به هماتاقیای که از او بزرگتر بود و در عوض به او بدنسازی یاد میداد. حتی شرکتی که امروز در مرکز انقلاب هوش مصنوعی قرار دارد، در رستورانی تأسیس شد که هوانگ زمانی در آن ظرف میشست و قهوه سرو میکرد.

تولد در تایوان؛ کودکی میان تایوان و تایلند
جنسن هوانگ با نام چینی «هوانگ جنسون» (Jen-Hsun Huang) در ۱۷ فوریه ۱۹۶۳ در تایپه، پایتخت تایوان، متولد شد. او دومین فرزند خانواده بود. پدرش، هوانگ شینگتای، مهندس شیمی بود و در صنعت پالایش نفت فعالیت میکرد و مادرش، لو تسایشیو، معلم بود.
زندگی خانوادگی هوانگ از همان سالهای نخست با جابهجاییهای شغلی پدرش همراه شد. وقتی او پنج سال داشت، خانواده به تایلند نقل مکان کردند؛ جایی که پدرش برای مشارکت در راهاندازی یک پالایشگاه نفت مشغول به کار شده بود.
هوانگ چند سال از کودکی خود را در بانکوک گذراند و در مدرسه بینالمللی «روآمرودی» تحصیل کرد. بنابراین، برخلاف تصویری که شاید از یک مدیر فناوری آمریکایی در ذهن شکل بگیرد، دوران کودکی او در محیطی چندفرهنگی و میان چند زبان سپری شد.
یکی از ویژگیهای جالب خانواده هوانگ، اهمیت زیادی بود که والدینش برای یادگیری زبان انگلیسی قائل بودند. مادرش که خودش تسلطی به زبان انگلیسی نداشت، هر روز ده کلمه از فرهنگ لغت انتخاب میکرد و به پسرانش آموزش میداد. این روش ساده، بخشی از تلاش خانواده برای آمادهکردن فرزندانشان برای زندگی در محیطی بینالمللی بود.
اما اتفاقی سیاسی در تایلند مسیر زندگی خانواده را تغییر داد. در سال ۱۹۷۳، کودتای نظامی و ناآرامیهای سیاسی در این کشور باعث شد والدین هوانگ نگران امنیت فرزندانشان شوند. تصمیم گرفتند جنسن و برادر بزرگترش را برای مدتی به آمریکا بفرستند تا نزد عمویشان زندگی کنند.
این تصمیم، یکی از مهمترین نقاط عطف زندگی هوانگ بود؛ پسربچهای که هنوز به ۱۰سالگی نرسیده بود، باید از خانواده جدا میشد و در کشوری کاملاً متفاوت زندگی تازهای را آغاز میکرد.

اشتباه عجیبی که او را به مدرسه نوجوانان بزهکار فرستاد
یکی از عجیبترین اتفاقات دوران کودکی هوانگ، به زمانی برمیگردد که او و برادرش به آمریکا رسیدند. عموی آنها در واشنگتن تصور میکرد مدرسهای شبانهروزی و معتبر برای تحصیل و تربیت این دو پسر پیدا کرده است؛ اما انتخاب او چندان مطابق انتظار از آب درنیامد.
هوانگ به همراه برادرش به مؤسسه شبانهروزی «وانیدا باپتیست» (Oneida Baptist Institute) در ایالت کنتاکی فرستاده شد؛ مدرسهای مذهبی که در کنار دانشآموزان عادی، نوجوانان دارای مشکلات خانوادگی و رفتاری را نیز پذیرش میکرد و فضای آن با یک مدرسه معمولی تفاوت زیادی داشت.
هوانگ در گفتوگو با مجله «نیویورکر» تعریف کرده است که هماتاقی او پسری ۱۷ساله بود؛ نوجوانی که آثار زخم چاقو روی بدنش دیده میشد. او بعدها گفت بیشتر دانشآموزان مدرسه سیگار میکشیدند و تقریباً همه چاقو همراه داشتند؛ درحالیکه خودش یکی از معدود پسرانی بود که چنین وسیلهای نداشت.
اما داستان هماتاقی او از این هم جالبتر است.
هوانگ که در آن زمان کودکی درسخوان بود، متوجه شد هماتاقی بزرگترش سواد خواندن و نوشتن ندارد. بنابراین به او خواندن یاد داد و در مقابل، از او تمرینهای بدنسازی و وزنهزدن آموخت.
به این ترتیب، یکی از نخستین تجربههای آموزشی غیررسمی هوانگ در آمریکا، نوعی معامله دوستانه بود: او به هماتاقیاش سواد یاد میداد و هماتاقیاش به او یاد میداد چگونه قویتر شود.
هوانگ بعدها گفت که هر شب پیش از خواب ۱۰۰ شنا میرفت. شاید همین تجربههای غیرمعمول بود که باعث شد بعدها بارها از دوران کودکیاش بهعنوان یکی از مهمترین دورههای شکلگیری شخصیت خود یاد کند.

از تمیزکردن سرویس بهداشتی تا فرار از دست قلدرهای مدرسه
زندگی در مدرسه وانیدا چندان آسان نبود. هوانگ بهدلیل مهاجر بودن، ظاهر متفاوت و تسلط نداشتن به زبان انگلیسی، بارها هدف تمسخر و آزار دیگر دانشآموزان قرار گرفت.
او در گفتوگوهای بعدی خود از تجربه تبعیض نژادی در آن دوران صحبت کرده است. در دهه ۱۹۷۰، حضور یک کودک چینی در مدرسهای کوچک در منطقهای روستایی از کنتاکی اتفاقی غیرمعمول بود و هوانگ بهخوبی تفاوت خود با دیگر دانشآموزان را احساس میکرد.
در مدرسه نیز بخشی از مسئولیتهای روزمره او به کارهای خدماتی اختصاص داشت. تمیزکردن سرویسهای بهداشتی از جمله وظایفی بود که بعدها بارها در مصاحبههایش به آن اشاره کرد.
اما یکی از خاطرات عجیبتر او به مسیر رفتوآمدش به مدرسه مربوط میشود.
هوانگ برای رسیدن به مدرسه باید از یک پل معلق چوبی روی رودخانه عبور میکرد. این پل قدیمی بود و بعضی از تختههای کف آن از بین رفته بودند. دانشآموزان محلی گاهی طنابهای پل را تکان میدادند تا او را بترسانند یا تعادلش را به هم بزنند.
بن، یکی از دوستان دوران نوجوانی هوانگ، در گفتوگو با نیویورکر این خاطره را بازگو کرده است. به گفته او، هوانگ بهجای آنکه تسلیم ترس شود، با دقت از میان تختههای باقیمانده عبور میکرد و گاهی حتی به نظر میرسید از این ماجرا لذت میبرد.
نکته جالب این است که همان پسری که در ابتدا هدف آزار و تمسخر همکلاسیهایش بود، بهتدریج با آنها دوست شد و در پایان سال تحصیلی حتی گروهی از آنها را برای ماجراجویی در جنگل همراه خود میکرد.
هوانگ بعدها گفت تجربه زندگی در آن مدرسه به او آموخت که انسان میتواند شرایطی دشوارتر از تصور خودش را پشت سر بگذارد.
او در سال ۲۰۱۹ نیز به مدرسه وانیدا بازگشت و برای ساخت یک ساختمان خوابگاهی دخترانه به آن کمک مالی کرد؛ اقدامی که نشان میداد با وجود خاطرات دشوار، ارتباط خود را با آن دوره از زندگیاش قطع نکرده است.

پسربچهای که در ۱۴سالگی وارد مجله ورزشی شد
حدود دو سال پس از ورود هوانگ به آمریکا، والدینش نیز به این کشور مهاجرت کردند و خانواده در ایالت اورگن ساکن شد. با پیوستن دوباره خانواده، شرایط زندگی او تغییر کرد.
هوانگ در دبیرستان «آلوها» تحصیل کرد و خیلی زود استعداد خود را در درس و ورزش نشان داد. او دو پایه تحصیلی را پشت سر گذاشت و در ۱۶سالگی از دبیرستان فارغالتحصیل شد.
در کنار درس، علاقه زیادی به تنیس روی میز داشت. او آنقدر در این رشته پیشرفت کرد که به یکی از بازیکنان ردهبندیشده در سطح ملی آمریکا تبدیل شد.
در ۱۴سالگی نیز نامش در مجله ورزشی «اسپورتس ایلاستریتد» مطرح شد؛ اتفاقی که برای نوجوانی با پیشینه مهاجرت و تجربههای دشوار مدرسه شبانهروزی، دستاورد قابل توجهی بود.
هوانگ بعدها در مسابقات تنیس روی میز آمریکا نیز شرکت کرد و در ۱۵سالگی به همراه همتیمیاش در بخش دونفره نوجوانان رقابتهای آزاد آمریکا به مقام سوم رسید.
شاید کمتر کسی تصور میکرد پسری که سالها بعد به یکی از مشهورترین مدیران صنعت تراشه تبدیل میشود، در نوجوانی بیشتر وقت خود را میان کلاسهای ریاضی و تمرینهای تنیس روی میز تقسیم میکرد.
او در دبیرستان عضو باشگاههای ریاضی، علوم و کامپیوتر نیز بود. علاقهاش به ریاضیات و فناوری، مسیر آینده تحصیلی و شغلی او را شکل داد.

اولین برخورد با کامپیوتر؛ وقتی یک نوجوان شروع به ساخت بازی کرد
یکی دیگر از اتفاقات تأثیرگذار در نوجوانی هوانگ، آشنایی با کامپیوترهای شخصی بود.
در سال ۱۹۷۷، دبیرستان او یک دستگاه «اپل ۲» (Apple II) خریداری کرد. این کامپیوتر که در آن زمان یکی از محصولات مهم صنعت نوپای رایانههای شخصی محسوب میشد، فرصت تازهای برای دانشآموزان فراهم کرد تا با برنامهنویسی آشنا شوند.
هوانگ بهسرعت به این دستگاه علاقهمند شد. او با زبان برنامهنویسی «بیسیک» (BASIC) کار کرد و نسخهای از بازی مار را برای خودش ساخت.
همچنین بازی متنی «سوپر استار ترک» را تجربه میکرد؛ بازیای که بهجای تصاویر گرافیکی امروزی، بازیکن را با متن و فرمانهای نوشتاری درگیر میکرد.
این تجربه را میتوان یکی از نخستین برخوردهای جدی هوانگ با دنیای محاسبات دانست؛ دنیایی که بعدها بخش مهمی از زندگی حرفهای او شد.
جالب است که شرکت انویدیا نیز در ابتدا با هدف بهبود گرافیک بازیهای رایانهای شکل گرفت؛ یعنی همان حوزهای که هوانگ در نوجوانی با آن آشنا شده بود.

از ظرفشویی در دنیز تا یادگیری یکی از مهمترین درسهای مدیریت
در ۱۵سالگی، هوانگ نخستین شغل خود را در رستوران زنجیرهای «دنیز» (Denny's) در اورگن پیدا کرد. او ابتدا ظرفشویی میکرد، سپس به مسئول جمعآوری ظروف و نظافت میزها (Busboy) تبدیل شد و در ادامه بهعنوان گارسون نیز کار کرد.
او بعدها بارها با شوخی درباره این تجربه صحبت کرد و گفت هیچکس نمیتواند به اندازه او تعداد زیادی فنجان قهوه را با هم حمل کند.
هوانگ حتی در مصاحبهای در سال ۲۰۲۳، هنگام بازگشت به یکی از شعب دنیز، گفت این رستوران درسهای زیادی به او داده است.
او از همان سالهای نوجوانی یاد گرفت که کار را باید با برنامهریزی و نظم انجام داد. در مصاحبهای با مدرسه کسبوکار دانشگاه استنفورد در سال ۲۰۲۴، درباره دوران ظرفشویی گفت که کارش را با نظم و آمادهسازی دقیق پیش میبرد و تلاش میکرد هیچوقت دست خالی از محل کار برنگردد.
به گفته خودش، در کار ظرفشویی بسیار کارآمد بود و همین روحیه را بعدها در مدیریت شرکتش نیز حفظ کرد.
هوانگ در مصاحبهای با نشریه «فورچون» جملهای گفت که هم وجه طنزآمیز داشت و هم نشاندهنده نگاه او به کار بود: او با اشاره به اینکه در نوجوانی سرویسهای بهداشتی را تمیز میکرد، گفت هیچ کاری پایینتر از شأن او نیست و حتی شوخی کرد که احتمالاً بیش از مجموع همه مدیران اطرافش سرویس بهداشتی تمیز کرده است!
این تجربهها بعدها به بخشی از روایت همیشگی او از موفقیت تبدیل شدند؛ روایتی که در آن، مدیرعامل یک شرکت بزرگ فناوری همچنان خودش را همان نوجوانی میداند که در رستوران ظرف میشست.

هوانگ پس از پایان دبیرستان در دانشگاه ایالتی اورگن (Oregon State University) در رشته مهندسی برق تحصیل کرد. انتخاب این دانشگاه تا حدی به مسائل اقتصادی و علاقه او به ماندن در نزدیکی خانواده مربوط میشد.
اما یکی از اتفاقات جالب زندگی شخصی او نیز در همین دانشگاه رقم خورد.
هوانگ در کلاسهای مقدماتی مهندسی برق با دختری به نام «لوری میلز» (Lori Mills) آشنا شد که بعدها همسرش شد.
در آن زمان، کلاس مهندسی برق حدود ۲۵۰ دانشجو داشت و تنها تعداد انگشتشماری از آنها دختر بودند. هوانگ که از خودش بهعنوان دانشجوی بسیار جوان و کمسنوسال کلاس یاد میکند، تصور میکرد برای جلب توجه لوری باید راهی متفاوت پیدا کند.
او بعدها در گفتوگو با نیویورکر با لحنی طنزآمیز تعریف کرد که برای نزدیکشدن به لوری، تلاش میکرد توانایی خود در انجام تکالیف دانشگاهی را به رخ بکشد.
هوانگ هر آخر هفته با لوری تماس میگرفت و از او میخواست برای انجام تکالیف با هم درس بخوانند. این روند حدود شش ماه ادامه پیدا کرد تا سرانجام جرئت کرد از او برای قرار ملاقات دعوت کند.
اما روایت بامزهتر ماجرا در گفتوگویی با کاندولیزا رایس، وزیر خارجه پیشین آمریکا، مطرح شد.
هوانگ گفت در کلاس آزمایشگاه تلاش کرده بود خودش را به گروهی برساند که لوری در آن حضور داشت. او با شوخی توضیح داد که با این کار تعداد رقبای احتمالی خود را از ۲۵۰ نفر به چهار نفر کاهش داده بود!
اما جملهای که برای شروع رابطه انتخاب کرد، از این هم جالبتر بود: از لوری پرسید آیا دوست دارد تکالیفش را ببیند؟
هوانگ با خنده گفت این روش جواب داد و آن دو از همان زمان با یکدیگر بودند.
این رابطه دانشگاهی بعدها به ازدواج منجر شد. لوری و جنسن دو فرزند دارند و خانواده آنها در سالهای بعد نیز در کنار فعالیتهای حرفهای هوانگ باقی ماندند.

از مهندسی برق تا استنفورد؛ مسیر رسیدن به صنعت تراشه
هوانگ در سال ۱۹۸۴ مدرک کارشناسی مهندسی برق خود را از دانشگاه ایالتی اورگن دریافت کرد. پس از آن وارد صنعت نیمهرساناها شد و در شرکت «ایامدی» (AMD) و سپس «الاسآی لاجیک» (LSI Logic) فعالیت کرد.
او در این شرکتها تجربه طراحی و توسعه تراشههای الکترونیکی را به دست آورد؛ تجربهای که بعدها برای تأسیس انویدیا بسیار مهم شد.
در همین دوران، تحصیلات خود را نیز ادامه داد و در سال ۱۹۹۲ مدرک کارشناسی ارشد مهندسی برق را از دانشگاه استنفورد دریافت کرد.
هوانگ در آن سالها فقط یک مهندس جوان نبود؛ او بهتدریج به این نتیجه رسیده بود که آینده صنعت رایانه به قدرت پردازش بیشتر و شیوههای تازه محاسبات وابسته است.
این نگاه، زمینه شکلگیری شرکتی را فراهم کرد که بعدها یکی از مهمترین بازیگران صنعت فناوری شد.

انویدیا چگونه در یک رستوران تأسیس شد؟
یکی از جذابترین بخشهای زندگی هوانگ، داستان تأسیس انویدیاست؛ شرکتی که امروز نام آن با هوش مصنوعی گره خورده، اما نقطه شروعش نه یک آزمایشگاه بزرگ بود و نه دفتر کار مجهز یک شرکت فناوری.
در سال ۱۹۹۳، هوانگ با دو مهندس دیگر به نامهای «کریس مالاکوفسکی» و «کرتیس پریِم» تصمیم گرفتند شرکتی برای ساخت تراشههای گرافیکی تأسیس کنند.
این سه نفر در رستوران دنیز در سنخوزه کالیفرنیا دور یک میز نشستند و درباره آینده پردازش گرافیکی رایانهها گفتوگو کردند.
انتخاب این رستوران اتفاقی نبود. هوانگ با فضای دنیز آشنا بود، قهوه آن همیشه در دسترس بود و مهمتر از همه، کسی آنها را مجبور نمیکرد پس از مدتی میز را ترک کنند.
هوانگ بعدها درباره دلیل انتخاب این مکان گفت آنجا بهاندازه کافی قهوه وجود داشت و کسی نمیتوانست آنها را بیرون کند!
در واقع، رستورانی که هوانگ زمانی در آن ظرف میشست، به محل تولد شرکتی تبدیل شد که بعدها در مرکز صنعت هوش مصنوعی قرار گرفت.
ماجرای انتخاب نام شرکت نیز جالب است. بنیانگذاران ابتدا نام «انویژن» (NVision) را در نظر گرفتند، اما متوجه شدند این نام قبلاً توسط یک شرکت تولیدکننده دستمال توالت استفاده شده است.
آنها برای مدتی از حروف NV بهعنوان مخفف «نسخه بعدی» (Next Version) استفاده میکردند. سرانجام نام «انویدیا» (NVIDIA) را انتخاب کردند؛ نامی که از واژه لاتین «اینویدیا» (Invidia) به معنای حسادت و رشک الهام گرفته شده بود.
در سال ۲۰۲۳، هوانگ بار دیگر به همان شعبه دنیز بازگشت و همراه مدیرعامل این رستوران از لوح یادبودی رونمایی کرد که به محل تولد انویدیا اختصاص داشت.
او در آن مراسم با یادآوری نخستین تجربههایش در دنیز گفت نخستین همبرگر و میلکشیک زندگیاش را نیز در همین رستوران خورده است.
حتی در جریان این بازدید، درباره پنکیکهای دنیز با شوخی گفت: «ما بهترین پنکیکها را اینجا درست میکنیم.»
مدیرعامل دنیز هم با خنده به او یادآوری کرد که هنوز از ضمیر «ما» استفاده میکند؛ گویی هوانگ همچنان خودش را عضوی از کارکنان آن رستوران میداند.

شرکتی که تا مرز ورشکستگی رفت؛ بزرگترین ریسک زندگی هوانگ
تأسیس انویدیا به معنای موفقیت فوری نبود. نخستین سالهای فعالیت شرکت با مشکلات فنی و مالی جدی همراه شد.
یکی از اشتباهات مهم بنیانگذاران، انتخاب شیوهای متفاوت برای پردازش گرافیکی بود. آنها بهجای استفاده از مثلثها برای ساخت تصاویر سهبعدی، تصمیم گرفتند از چهارضلعیها استفاده کنند.
اما مایکروسافت اعلام کرد نرمافزار گرافیکیاش تنها از روش مبتنی بر مثلث پشتیبانی خواهد کرد. این تصمیم ضربه بزرگی به محصول اولیه انویدیا زد و شرکت را در آستانه نابودی قرار داد.
در سال ۱۹۹۶، هوانگ مجبور شد بیش از نیمی از حدود ۱۰۰ نیروی شرکت را تعدیل کند. در همان زمان، او تصمیم گرفت باقی منابع مالی شرکت را روی تولید تراشهای جدید سرمایهگذاری کند؛ محصولی که هنوز از عملکرد نهایی آن مطمئن نبود.
این تصمیم یک قمار واقعی بود. اگر محصول شکست میخورد، انویدیا عملاً چیزی برای ادامه فعالیت نداشت.
اما تراشه «ریوا ۱۲۸» (RIVA 128) موفق شد و شرکت در چهار ماه نخست عرضه آن حدود یک میلیون دستگاه فروخت.
هوانگ بعدها برای یادآوری شرایط دشوار آن سالها، در جلسات داخلی شرکت جملهای تکراری داشت: «شرکت ما فقط ۳۰ روز تا ورشکستگی فاصله دارد.»
این جمله بهنوعی به شعار غیررسمی انویدیا تبدیل شد؛ یادآوری اینکه حتی در دوران موفقیت نیز نباید خطر شکست را فراموش کرد.

چرا هوانگ همیشه کاپشن چرمی مشکی میپوشد؟
اگر تصاویر هوانگ را در مراسمهای فناوری، نشستهای خبری یا رویدادهای بزرگ انویدیا دیده باشید، احتمالاً متوجه شدهاید که او تقریباً همیشه با یک کاپشن چرمی مشکی ظاهر میشود.
این لباس به یکی از نشانههای تصویری شناختهشده او تبدیل شده است؛ تا جایی که در دنیای فناوری، گاهی از آن بهعنوان بخشی از هویت شخصی مدیرعامل انویدیا یاد میکنند.
هوانگ در یکی از مصاحبههایش گفته بود همسر و دخترش در انتخاب لباسهای او نقش دارند و خودش چندان درگیر انتخاب پوشش نیست.
در واقع، برخلاف بسیاری از مدیران فناوری که با پوششهای متنوع در مراسمهای رسمی ظاهر میشوند، هوانگ به یک سبک نسبتاً ثابت وفادار مانده است.
این انتخاب ساده، به مرور به نوعی امضای شخصی تبدیل شده و تصاویر او را حتی بدون دیدن نامش قابل تشخیص کرده است.
البته کاپشن چرمی تنها نشانه ظاهری خاص او نیست. هوانگ در سال ۲۰۱۰ یک خالکوبی مرتبط با انویدیا نیز روی بازوی خود انجام داد؛ اقدامی که پس از رسیدن قیمت سهام شرکت به ۱۰۰ دلار وعده داده بود انجام دهد.
او بعدها درباره تجربه خالکوبی گفت هنگام انجام آن تقریباً مثل یک کودک گریه میکرد و دردش بسیار بیشتر از چیزی بود که تصور میکرد.
این ماجرا یکی از روایتهای جالب درباره رابطه شخصی او با شرکتی است که تمام زندگی حرفهایاش را شکل داده است.
۲۲۷۲۲۷